تبليغاتX
آيس پك چادري

آيس پك چادري

منو تنها نذاااار ..

های!

............................................................................................................................

نشستم رو صندلی

آخیییییییش روز خوبی بود!

بی دلیل حس قشنگی داشتم ...یه چی تو مایه های خودشنگولی مفرط!

پلاستیک مانتوی هدیه  و هم کنارم رو صندلی

.

.

سوار قطار شدم

فروشنده ها هم که جزء جدایی ناپذیر مترو

دو تا گیره  روسری برا مامان خریدم 

حس خشنگم بیشتر فوران کرد ...چون خیلی ناز بودن

....

اومدم پیاده شم

هاه!

نههههههههههههههههههههههههههه!

پلاستیک کو!

نهههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه!

......

برگشتم

تمام راه میگفتم.. آروم باش!

اینا همش تو سرنوشتت بوده ..آروم باش!

....

رسیدم به همون ایستگاه

خدایا

چرا نیستتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت!

تو سطل آشغال ها

زیر صندلی ها

زمین

زیر زمین

!

نیست!

کاملا ناامید

نزدیکای آخر سکو

دقیقا شده بودم اون شکلکه که چشماش ورقلمبیده اشک تو چشاش حلقه زده

...

خدایا هیچ چی مثل آبرو نیس

خواهش میکنم!

...

سرم و آوردم بالا

ایولللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللل

رو سکوی اون سمت ایستگاه پلاستیکم تک و تنها نشسته بود 

خیییییییییلی باحالی خدااااااااااااااا

...............................................................................................................................

(به قول باکلاسا)پ ن:

یاد حرف تولد افتادم با کمی تحریف! :دی

حس میکنم همیشه در بخل پروردگارم هستم ..هیچ وقت نمیندازتم پایین

گاهی برا اسباب بازی نق میزنم و میخوام بیام رو زمین،خودم وایستم

ولی تا خودمو رها میکنم

و ترس از زمین خوردن همه وجودم و میگیره

میبینم هنوز هم خدا محکم هوامو داره


+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 دی1389ساعت 7 PM  توسط آيس پك چادري  | 

چه ها که مد نمیشود ...!واح!

سلااااااااااااام

اول پله برقی مترو بودیم که یهو شروع شد!!!

ترانه : بسم الله !! یا دیوونه س یا تعطیله !

یهو همه برگشتن پایینو نگاه کردن!!!

ترانه:ینی پسره یا دختر؟خب پسره دیگهههه

دقیقا پشت سرم بود

بعد از پله برقی:

هاه!دخترههههههه!

حتما نمیدونه ...بهش بگم که فردا روزی برا خودم پیش اومد بهم بگن

ترانه:عذر میخوام ...فکر میکنم هندزفریتون از گوشی دراودمده

-چطور مگه؟؟؟؟؟

ترانه(مظلوم!) :آخه صداش یکم بلند بود ...

-مگه ایرادی دارههههههه؟

ترانه(آماده کتک خوردن!): نه گفتم شاید دوست نداشته باشین!

- ....

دختره راه میرفت کل مردم همینجوری!

بهد از پله برقی بعدی ...

دختره وایستاده بود منتظر من!!!!!

مامااااااااااااان

-منظورتون چی بودددد؟

هیچی ! فکر کردم صداش بلنده سیم گوشی دراومده و ...

گوشیشو دراورد........هاههههههه ممنون ....مرسی این دستم میخوره رو دکمه ش شرو به خوندن میکنه ....صداش بلند بودددد؟

ها....یکم خب!!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 30 آبان1389ساعت 12 PM  توسط آيس پك چادري  | 

های بای

شلام


http://ice-pack-chadori.persianblog.ir/


+ نوشته شده در  پنجشنبه 13 آبان1389ساعت 10 PM  توسط آيس پك چادري  | 

سلام


هاه!

مردم بس كه اين وبلاگه بي سر و ته و ديدم ...

واه واه


اه كلي حرف داشتمااا نيدونم چرا ميام اينجا ميپره ...!

عجبااا


آها

چي ميشد آدم ميتونست رشته ي دوس داشتنيشو بخونه خو؟

هيييييييييييي

من كه ميدونم آخرش هيچي نميشم

قبولم نميشم

ولي ميخونم

نيدونم چرا يه ابسيلون هم اميد ندارم

رسيدم به اين نيهيليسم و ابزرديزم و اينا

اي خداااااااااااااااااااااااااا

نميشه خدا بگه قبولي بسه ديگه نخون و اينا؟

خو من كه ميدونم نميرسم اين همه كتابو بخونم خووووو :"((((


هييي ..خير سرم اومدم آپ شاد كنمااااا


+ نوشته شده در  یکشنبه 2 آبان1389ساعت 11 AM  توسط آيس پك چادري  | 

بر غربت من اگر ترحم بشود

بين من و يك ملك تفاهم بشود؟

يك شام حسابي طلب باني خير

پرونده ي اعمالم اگر گم بشود !!

"رباعيهاي عليرضا دهرويه"

+ نوشته شده در  سه شنبه 30 شهریور1389ساعت 9 PM  توسط آيس پك چادري  | 

ارشد يا اشتغال؟ مساله اين است...!

سلام

امسال كه از اون روز اول مهمون بازيه افطارمون شروع شد..

روز سومش كه دختر دايي اومد

گفت: ترانه يه كار تو ...،

ساعتشو هروقت خودت تنظيم ميكني

هم حقوقت خوبه

هم محل كار

هم ...

هم ....

من هم كه پايي در جهنم و دستي در بهشت

هويجوري مات و مبهوت

كه خو خودمو بكشم هم ممكنه بهد فارالتحصيليمم همچين كاري بهم ندن

اما از اونورم خو برم سر كار ديگه درس از كله م ميپره!

از اينورم خو پول خوب بيد !

خان داداش(!) ميگه نميخواد بري سركار بخون تا دكترا

بعد ميشي خانوم خودت :دي

يه كار خوب و محترم و بي دردسر با حقوق بالا بهت ميدن


ولي خو من كجا دكترا كجا!!!!!!!



+ نوشته شده در  سه شنبه 26 مرداد1389ساعت 9 AM  توسط آيس پك چادري  | 

نونوايي

سلام


امروز دومين روز درس خوندنمون بيد...

2 تا 5.30 رفتم كتابخونه..

اين ملت اصلا تابستون سرشون نميشه!

يكي نيس بگه بابا به فكر خودت نيستي به فكر رقيبت باش!

آخه مگه مسلمون نيستي؟!!!

واااااااااا

نميدونيد چه شكلي نشسته بودن هي درس ميخوندن!!!

من كه ديگه چشام سياهي ميرفت اومدم خونه

....

بگذريم

ميخواستم بگم

تو راه برگشت مامان زنگ زد:

كي مياي؟

ترانه:الان دارم ميام

مامان :ع! پس نون هم بگير!:))

حساب كردم ديدم با پول خوردا 375 تومن دارم..

خب چندتا نون ميشه گرفت...نه همون يكي بسه، ميمونه

آخرين بار فكر كنم دبستان بودم كه نون گرفتم

رفتم جلو نونوايي..

يه ذره نگاه كردم...معلوم نبود دوتا صفه يا يكي

نميدونستم هنوزم سيستم ه "صف ه يه دونه اي" هس يا نه

پرسيدم :اين صف ه يه دونه ايه؟!!!

خانومه:(انگار خيلي تابلو بودم!!)آره دخترم

مردم تند تند داشتن نون ميگرفتن، فهميدم آخره تنوره

رفتم جلو از يه آقايي تو صف چندتايي پرسيدم :عذر ميخوام نون چنده؟!

يه نگاه..00..

ببين دخترم نون 200 تومنه ، ولي اون نونا چون كنجد داره 300 تومنه

نوبت من بود خشخاشي گرفتم

به زور از ته جيب كيف پولم پول خوردا رو مياوردم بيرون!!

50، 50، 100+يه 100 تومني ه مچاله كه از شمال همونجوري مونده بود..

آخرين نون بود

اعتماد به نفسي داشتم جلو اون ملت!!!

..................................................................................................................................

نماز و روزه تون قبول درگاه حق

التماس دعا

+ نوشته شده در  شنبه 23 مرداد1389ساعت 11 PM  توسط آيس پك چادري  | 

ما برگشتيم نگران ----خوش بحال ديگران!

سلاااااااااام


(هزار بار گفتم ترانه جان بابا نمي ميري اگه سيو كني متنو!)


كي گفته شمال هواش خوبه ؟؟؟؟

اتفاقا خيلي هم هواش داغونه

صد رحمت به همين هواي خودمون

تازه ما رو كه با ون از دم هتل ميبردن با ون برميگردوندن

...

ولي چه منظره هاي توپي دارنااااااااااااااااااا

خوش بحال شمالي جماعت

هنوز باورم نميشه

خيلي خشنگ بودن

حس آيس پك در سرزمين عجايب و داشتم!

...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 مرداد1389ساعت 5 PM  توسط آيس پك چادري  | 

سلام

 

پروازمون براي اصفهان بود، بقيه شو ماشين ميومد دنبالمون تا شهركرد.

من بودم و يكي ديگه از بچه ها و ميس سرپرست.

يه خورده تاخير داشت ولي نه زياد.

اولي كه سوار شديم تعجب كردم كه چقدر كوچيكه! فكر ميكردم همه شون شبيه همن ولي اين يكي خيلي كوچمولو بود!

به سختي و كلي جون كندن از پله ها بالا رفتيم ...يكي پشت سرم گفت: كيفش دو برابر خودشه!

چرا همه يه جوري نگاه ميكنن؟ وااا چه بي ادب!

 

خلاصه نشستيم سر جامون...

اي واي!

كيفمون و كجا بذاريم! اون بالا كه جا نميشه...تازه منم زورم نمي رسه اين كيفو بلند كنم!

وسط راه هم كه نميشه بمونه!!!

چيكار كنم؟!!

كيف دوستم هم كه از كيف من بزرگتر بود! هر دو وسط راه...

 

يكي از خدمه رد شد، گفت: كيفو بذاريد كنار پاتون...

كيف خودم و گذاشتم...ولي كيف دوستم ديگه عمرا جا نميشد!

 

يكي ديگه از خدمه رد شد...

-كيفتون بين راهه

-اوكي الان درستش ميكنم.

كلي تلاش كرديم و رسما خودمون و خفه كرديم تا كيف و بذاريم كنار پاهامون....خب جا نبودددد!

 

دوباره آقاهه برگشت...

-اينطوري راه عبورتون رو بستين، نميشه ، بايد كيفو بذارين تو جايگاه بالا سرتون...كيفو بيارين بيرون..

-هووم! كمربند و بسته بودم ...اومدم بلند شم ، كمر  بند گير كرده بود...نميشد!!!

از طرفي داشتيم از خنده مي مرديم ...از طرفي هم كل مسافرا زوم كرده بودن رو ما...آقاهه هم كه خشن بالا سرمون وايستاده بود...

خب هر كار ميكردم نمي تونستم كيفو بيارم بيرون!!!

سه تايي كيفو مي كشيديم ...چقد سنگين بوددددددد...

...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 مرداد1389ساعت 9 PM  توسط آيس پك چادري  | 

هاي و عليكم...

بشكنه اون دست كه هنوز ياد نگرفته سيو كنه متنو!!!


انشاءالله قراره دو سه روزي برم يكي دوجاي خيلي خشنگ..:)

سرسبزترين و خنك ترين مناطق ايران..

البته سرسبزترين رو از اخبار شنيدم:

اهواز گرمترين و شهركرد خنك ترين بودن..

(گويا هنوز آب نشدي؟!)

آخ جون ! شمال هم كه هميشه سرسبزه..

مقداري مسابقاتي جات كشوري بيد..

دعاي خيرتان بدرقه ي راهمان! :دي


آها راستي اگه خوبي بدي بوده بگين حلال كنمااا...


+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 مرداد1389ساعت 4 PM  توسط آيس پك چادري  |