منو تنها نذاااار ..
های!
............................................................................................................................
نشستم رو صندلی
آخیییییییش روز خوبی بود!
بی دلیل حس قشنگی داشتم ...یه چی تو مایه های خودشنگولی مفرط!
پلاستیک مانتوی هدیه و هم کنارم رو صندلی
.
.
سوار قطار شدم
فروشنده ها هم که جزء جدایی ناپذیر مترو
دو تا گیره روسری برا مامان خریدم
حس خشنگم بیشتر فوران کرد ...چون خیلی ناز بودن
....
اومدم پیاده شم
هاه!
نههههههههههههههههههههههههههه!
پلاستیک کو!
نهههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه!
......
برگشتم
تمام راه میگفتم.. آروم باش!
اینا همش تو سرنوشتت بوده ..آروم باش!
....
رسیدم به همون ایستگاه
خدایا
چرا نیستتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت!
تو سطل آشغال ها
زیر صندلی ها
زمین
زیر زمین
!
نیست!
کاملا ناامید
نزدیکای آخر سکو
دقیقا شده بودم اون شکلکه که چشماش ورقلمبیده اشک تو چشاش حلقه زده
...
خدایا هیچ چی مثل آبرو نیس
خواهش میکنم!
...
سرم و آوردم بالا
ایولللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللل
رو سکوی اون سمت ایستگاه پلاستیکم تک و تنها نشسته بود
خیییییییییلی باحالی خدااااااااااااااا
...............................................................................................................................
(به قول باکلاسا)پ ن:
یاد حرف تولد افتادم با کمی تحریف! :دی
حس میکنم همیشه در بخل پروردگارم هستم ..هیچ وقت نمیندازتم پایین
گاهی برا اسباب بازی نق میزنم و میخوام بیام رو زمین،خودم وایستم
ولی تا خودمو رها میکنم
و ترس از زمین خوردن همه وجودم و میگیره
میبینم هنوز هم خدا محکم هوامو داره
